حكيم ابوالقاسم فردوسى
781
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
بديد آن جوانى كه بد فرّمند * برخ چون بهار و به بالا بلند نبودست جز پاك فرزند اوى * گرانمايه شاخ برومند اوى فرستاده را گفت گريان هماى * كه آمد جهان را يكى كدخداى نبود ايچ ز انديشه مغزم تهى * پر از درد بودم ز شاهنشهى ز دادار گيهان دلم پر هراس * كجا گشته بودم ازو ناسپاس و زان نيز كان بىگنه را كه يافت * كسى يافت گر سوى دريا شتافت كه يزدان پسر داد و نشناختم * به آب فرات اندر انداختم ببازوش بر بستم اين يك گهر * پسر خوار شد چون بميرد پدر كنون ايزد او را به من باز داد * بپيروز نام و پى رشنواد ز دينار گنجى فرو ريختند * مى و مشك و گوهر برآميختند ببخشيد بر هرك بودش نياز * دگر هفته گنج درم كرد باز بجايى كه دانست كاتشكده ست * و گر زند و استا و جشن سده ست ببخشيد گنجى برين گونه نيز * بهر كشورى بر پراگند چيز بروز دهم بامداد پگاه * سپهبد بيامد بنزديك شاه بزرگان و داراب با او بهم * كسى را نگفتند از بيش و كم [ بر تخت نشاندن هماى ، داراب را ] ز درگاه پرده فروهشت شاه * بيك هفته كس را ندادند راه جهاندار زرّين يكى تخت كرد * دو كرسى ز پيروزه و لاژورد يكى تاج پر گوهر شاهوار * دو ياره يكى طوق گوهرنگار همه جامهء خسروانى بزر * درو بافته چند گونه گهر نشسته ستاره شمر پيش شاه * ز اختر همى كرد روزى نگاه بشهريور بهمن از بامداد * جهاندار داراب را بار داد يكى جام پر سرخ ياقوت كرد * يكى ديگرى پر ز ياقوت زرد چو آمد بنزديك ايوان فراز * هماى آمد از دور و بردش نماز برافشاند آن گوهر شاهوار * فرو ريخت از ديده خون بر كنار پسر را گرفت اندر آغوش تنگ * ببوسيد و ببسود رويش بچنگ بياورد و بر تخت زرّين نشاند * دو چشمش ز ديدار او خيره ماند چو داراب بر تخت شاهى نشست * هماى آمد و تاج شاهى بدست بياورد و بر تارك او نهاد * جهان را بديهيم او مژده داد چو از تاج دارا فروزش گرفت * هما اندران كار پوزش گرفت بداراب گفت آنچ اندر گذشت * چنان دان كه بر ما همه باد گشت جوانى و گنج آمد و راى زن * پدر مرده و شاه بىراى زن اگر بد كند زو مگير آن بدست * كه جز تخت هرگز مبادت نشست چنين داد پاسخ بمادر جوان * كه تو هستى از گوهر پهلوان نباشد شگفت ار دل آيد به جوش * بيك بد تو چندين چه دارى خروش جهان آفرين از تو خشنود باد * دل بد سگالانت پر دود باد ز من يادگارى بود اين سخن * كه هرگز نگردد بدفتر كهن